مرتضى مطهرى
419
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
و پياده كند . فرض كنيد دربارهء انديشمندان قديم مثل افلاطون اينجور مىگويند كه اينها - به قول خودشان - بر برج عاج مىنشستهاند ، يعنى در خلوتهاى خودشان ، در كاخها و قصرهاى خودشان يا در مدرسههاى خودشان ( لازم نيست جنبهء اشرافى به قضيه بدهيم ) مىنشستند و فكر مىكردند ، سروكارشان با ذهنيات خودشان بود ، بعد طرحى هم براى جامعه تهيه مىكردند ، آن وقت مىخواستند آن طرحشان در جامعه پياده شود . نه ، اين ارزشى ندارد ، چون قائل به تقدم فكر بر عمل بودهاند . ولى از روزى كه انديشه را از عمل و تجربه و آمار و استقراء گرفتند ، عمل مولّد و راهنماى انديشه شد . از آن روز موفقيتها بيشتر شد . پس عمل معيار حقيقت شد به يك معنا ، [ و ] به يك معنا از وقتى كه تجربه به ميان آمد و قياس طرد شد ، عمل معيار انديشه واقع شد نه انديشه معيار عمل ؛ عمل تقدم بر انديشه پيدا كرد نه انديشه بر عمل ؛ و حتى تا حدود دورهء دكارت و بيكن ما فقط به همين حد رسيدهايم كه منشأ علم عمل است ؛ يعنى آنجا اين بحث مطرح بود كه آيا منشأ علم عقل است ( كه عقل يك امرى است درونى ) ، نيروى عاقله است ، يا منشأ علم عمل و تجربه است ؟ گفتند منشأ پيدايش علوم عمل و احساس و تجربه و استقراء است . بعد از آن مسئلهء ديگرى مطرح شد كه در دورههاى بعد از دورهء دكارت و بيكن اين قضيه مطرح شد راجع به مسئلهء معيار حقيقت ، كه معيار حقيقت چيست ؟ يعنى از كجا بفهميم كه يك علم مطابق با حقيقت است يعنى واقعاً حقيقت است يا يك خيال باطل است ، حقيقت است يا خطا ، صحيح است يا غلط ، معيار چيست ؟ باز آمدند گفتند كه معيار خود عمل است . علم امروز تقريباً بر همين اساس است . در قديم قضايا را به شكل خاصى تقسيم بندى مىكردند ، مىگفتند علم بر دو قسم است ، يا تصور است يا تصديق ؛ تصور هم يا بديهى است يا نظرى ، تصديق هم يا بديهى است يا نظرى . بعد مىگفتند همهء تصورات نمىتواند بديهى باشد و الّا مجهول براى انسان وجود نداشت ؛ همه هم نمىتواند نظرى باشد و الّا هيچ معلومى براى انسان وجود نمىداشت چون هر نظرى را جز از طريق تحليل كردن به بديهى نمىشود به دست آورد . در تصديقات هم عيناً همينطور . پس قهراً بعضى از تصورات بديهى است بعضى نظرى ، و بعضى از تصديقات هم بديهى است و بعضى نظرى . مىگفتند ما نظريات را بر پايهء بديهيات ، با تحليل كردن به بديهيات اكتساب مىكنيم . به بديهيات كه مىرسيد ، ديگر آنها اصولى بود كه به هر حال قطعى و غير قابل ترديد بود . در دورهء جديد قضايا اصلًا به اين شكل طرح نمىشود كه يا بديهى است يا نظرى ، نظرى را از راه بديهيات بايد به دست آورد و بديهيات معيار براى نظريات هستند ، يعنى علم مقياس علم است ، چون بديهى مقياس نظرى است . علم جديد اساساً اين بحث بديهى و نظرى را كنار گذاشت ، آمد به شكل ديگرى قضايا را طرح كرد ، يعنى منطق شكل ديگرى گرفت و آن شكل اين است ، گفت كه هر امر مجهولى - به قول شما نظرى - ابتدائاً دانشمند براى آن يك فرضيه مىسازد ، فرض مىكند